انگار عروسى خودم بود... عروسى منو على ولى خييييييييلى شلوغ تر... بچه هاى شركت، دانشگاه، فاميل و.... همه و همه بودن... چه جشن با شكوه و شلوغى بود! همه از خوشحالى و هيجان جيغ ميزدن و ميرقصيدن دورمون... على منو تو بغلش گرفته بود و باهام ميرقصيد... آهنگ خدايا مرسى بود و چقد بچه ها باهاش شادى كردن... چقد اون لحظه عاشقانه بود... از خدا ميخوام هرچه زودتر منو على رو بهم برسونه تا اين شب قشنگو ببينم... خدايا شكرت....
برچسب:
نویسنده: پارسا فلاح